دخترم پرنیکا
دل نگاره های مادرت برای تو
تاريخ : پنجشنبه 15 تير 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 637 مرتبه

سلام به دختر گلم. به نازگلم که هنوز "نیوفولدر"ه طفلکی!

نیمه شعبانت مبارک گلکم. امروز پنج شنبه است و تولد حضرت مهدی. خیلی دلم میخواست امروز به دنیا میومدی، آخه عروسی مامان و بابا هم توی همچین روز قشنگی بود.... یادش به خیر.... همه جا رو ریسه کشیده بودن و همه جا شربت و شیرینی پخش میکردن.... چه روز گرمی بود.... نیمه شعبان و نیمه مرداد!

اما دکتر گفته هنوز زوده برای اومدنت و البته امروزم کلی جراحی داره. اما دقیقا" یک هفته دیگه به امید خدا تو رو توی آغوشم دارم و میتونم حسابی صورت ماهتو نگاه کنم.

و اما از اتفاقات این هفته برات بگم....

من از روز شنبه ١٠ تیر دیگه رسما" سرکار نمیرم. همون روز شنبه به کمک بابایی پرده اتاقتو زدیم. بعدش بابایی مشغول تلفنی حرف زدن با دوستش شد که من نتونستم طاقت بیارم و رفتم روی چهارپایه تا آستر پرده رو بزنم. کف اتاقم شلوغ بود و پر از خرت و پرت....

یهو از انگار چهارپایه کج شده باشه، نمیدونم چطور شد از روی چهارپایه افتادم زمین! البته با وجود اینکه این اتفاق میتونست خیلی دردناک باشه اما انگار روی یه چیز نرم افتاده باشم زیاد دردم نگرفت و فقط پشت مچ پای راستم مقداری ورم کرد و قرمز شد و خراش برداشت.

قبل از هرچیز فوری رفتم یه لیوان شربت سرکشیدم تا یه وقت هول کردنم باعث مشکلی نشه. طفلک بابایی هم نگران شده بود....

گذشت و روز بعد برای تعیین وقت دقیق سزارین رفتم سونوگرافی. (البته چون سونوگرافی های معروف همه شلوغ بودن، رفتم پیش نازنین فرشچیان که میگفتن اونم بد نیست.)

بعد از کلی معطلی و البته پیاده روی الکی رفتم تو. دکتره گفت که حجم مایع آمنیوتیکت کمه و وزن بچت هم کمه که البته با توجه به اندازه شکمت طبیعیه! اما اگه دکترت صلاح بدونه باید زودتر از موعد سزارین کنی. (حجم مایع رو زده بود ٨٠ میلیمتر که ظاهرا" حداقل نرماله و وزن بچه رو هم از روی یه جدولی که به دیوار زده بود ٢ کیلو و نیم تخمین زد!)

خلاصه با نگرانی زیاد رفتم مطب دکترم که چون دو هفته پیش پدرش فوت شده بود و تو این مدت مطبش نیمه تعطیل بود، خیلی شلوغ بود. بالاخره نوبتم شد و رفتم سونو رو نشون دادم.

اونم نظرش این بود که اگه واقعا" حجم مایع اینقدر باشه باید ظرف فردا و پس فردا سزارین بشم! (منو بگو که اصلا" آمادگیشو نداشتم چقدر شوکه شده بودم.) اما دکتر پیشنهاد کرد که پیش یه سونوگرافی دیگه هم برم و اگه اونم همین نظرو داشت که دیگه....

فرداش صبح رفتم و پیش خانم موتمنی که خیلی از دکترا تشخیصشو قبول دارن رفتم نوبت گرفتم و تازه ساعت ٩ شب نوبتم شد. البته اینم بگم به پیشنهاد دوستان از دیشبش کلی هندونه خوردم.

وقتی پیش دکتر رفتم و ازم تاریخ پرسید و گفتم ٣٧ هفته رو تموم کرد با تعجب گفت مطمئنی؟ و شروع به بررسی کرد و گفت آره راست میگی.... حالا بگو ببینم بچه تو کجات قایم کردی؟!

خلاصه گفت که حجم مایع آمنیوتیکت خوبه و وزن بچه هم حدود ٣ کیلو و ٨٠ گرمه. گفت بچه درشتی نیست اما نرماله. (و البته با این شیکم کوچیک دیگه بیشتر از اینم انتظار نمی رفت باشه.)

هرچی بهش گفتم مطمئنی حجم مایعش خوبه؟ گفت از نظر من که خوبه و خطری نداره. اما باید استراحت کنی....

منم نفس راحتی کشیدم و اومدم مطب دکتر. بالاخره ساعت ١٠.٥-١١ بود که نوبتم شد و رفتم تو. دکتر سونو رو دید و گفت مشکلی نداره، میتونی بچه تو فعلا" نگه داری. و برای تاریخ زایمان هم گفت که از ١٨ تیر تا ٢٢ ام میتونی زایمان کنی که منم ٢٢ تیر رو انتخاب کردم. چون هم پنج شنبه بود و هم تو ٣٨ هفته و ٤ روزه میشدی.

خلاصه بعد از دو روز استرس و اضطراب بالاخره خیالم راحت شد. حالا شمارش معکوس برای به دنیا اومدنت شروع شده و من سعی می کنم توی این مدت دیگه واقعا" استراحت کنم و دسته گلی به آب ندم!

اما حوصله ام توی خونه خیلی سر میره. مخصوصا" اینکه نمی تونم کار خاصی انجام بدم....

هنوز باورم نمیشه که یه هفته دیگه واقعا" میای پیشم و باید مادری کنم. راستش بلد نیستم و خیلی می ترسم نتونم از پسش بر بیام. شاید یه روزگاری مادر بودن آخرین چیزی بود که بهش فکر می کردم و حالا باید رسما" تجربه اش کنم....

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 خرداد 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 572 مرتبه

سلام فرزندم....

امروز روز مادره. یادته پارسال تو روز مادرو بهم تبریک گفتی و ازم بخاطر اذیتتات معذرت خواهی کردی؟

حالا امسال روز مادر، من میخوام به عنوان یه مادر ازت غذرخواهی کنم....

عزیزم ببخش که توی این هوای خاک آلود که قدرت دید افقی به زیر 1000 متر رسیده، مجبورم هر روز تورو بیارم بیرون از خونه و از این در واقع خاک و خل هواآلود! تنفس کنم که مستقیما" توی خونم بره و از اونجا هم خدای نکرده به ششهای کوچولو و ظریف تو راه پیدا کنه.... (می ترسم به دنیا بیای به جای شش، خاکشش داشته باشی!)

ببخش که کار سخت و طولانی مامی بهت اجازه استراحت کافی رو نمیده و کمردرد وحشتناکی که با سنگین شدنت مامی رو عذاب میده مجبورش می کنه، کمرشو در طول روز با کمربند طبی ببنده و این باعث میشه بهت فشار بیاد و زیاد نتونی وول بخوری....

ببخش که بخاطر درسای مامی مجبوری ساعتها روی صندلی سفت دانشگاه سیخ بشینی و به مزخرفات نرم افزاری و سیستم عامل و پایگاه داده ای گوش بدی....

ببخش که مشغله زیاد مامی باعث میشه زیاد نتونه اونطوری که دلش میخواست برات وقت بزاره و از لحظه های با تو یکی بودن نهایت استفاده رو ببره....

گاهی وقتا دلم برات می سوزه، تویی که حتی نمی تونی اعتراض کنی، فقط با چشمای معصومت نگاه می کنی.....

زندگی سخته گلم، و باید توی صحنه زندگی مبارزه کرد، دوست نداشتم تو حتی از این سن کم با سختیاش آشنا بشی اما... تو هم باید مثل مادرت دیر یا زود یاد بگیری که برای رسیدن به خواسته هات باید سختی بکشی و خم به ابرو نیاری، باید درد بکشی و زیر بار درد خم نشی، گاهی باید بشکنی و توی خودت فرو بری اما تسلیم نشی....

آره مادر جون، وقتی میخوام باهات حرف بزنم یاد همه اینا میفتم، نمیدونم چرا همش فکر می کنم قصه های خاله کفشدوزک و حسنی برای تو خیلی پیش پا افتاده اس و من باید با تو راجع به اوباها و اجلاس گروه 1+5 و تحریم و اینترنت ملی و شیرهای وایتکسی و کالباسهای گربه ای و هزاران درد دیگه که توی مملکت امام زمان آه از نهاد مردم برآورده حرف بزنم؟

نمیدونم...... فکر می کنم خلی بزرگتر از سنتی و میتونی این چیزا رو بفهمی....

اما دلم نمیاد دنیای قشنگتو خراب کنم، چون حتی با وجود همه راحتیا و پیشرفتهایی که بوجود اومده، هنوزم فکر می کنم دنیای کودکی تو و دوستات، در مقایسه با دنیای کودکی مامان و دوستاش، یه چیزی کم داره....

شاید ما عروسک کوکی و آوازخوان و بازی رایانه ای و CD آموزشی و کتاب قصه و هزار جور امکانات دیگه نداشتیم، اما حس می کنم صفایی که توی قمچان بازی کردن و "خط خط" یا به قول امروزیها لی لی یا یه قل دو قل که اون موقع داشت، هرگز بازی با عروسکای گنده توی ویترین اتاق بچه های امروزی هست، نداره.

شاید لذت آلیسا جینگیلی که ما اون موقع ها بازی می کردیم رو امثال شما بچه های آپارتمان نشین هرگز نتونین درک کنین. چون ممکنه به ندرت تعداد بچه هایی که بتونین در آن واحد در کنار خودتون داشته باشین به سه تا نرسن تا بتونین حلقه آلیسایی تشکیل بدین....

چشم که باز می کنین خودتونو توی یه اتاق با کلی رنگ و عروسک و اسباب بازی می بینین، و مادری که نمیدونین چرا مجبوره هر روز با اظطراب غذاتونو بهتون بده و بعدش بره تا عصر و شما همش توی ذهنتون علامت سواله که چرا باید سهمتون از مادرتون اینقدر کم باشه؟ مادری که همیشه چهره اش سخته اس و وقتی هم که با شماست، فکرش جای دیگه اس....

و شما میمونین و یه پرستار که مجبوره بی هیچ عاطفه ای بخاطر یه لقمه نون و یه مشت ریال لعنتی نقش مادرتونو براتون ایفا کنه....

وای که چقدر تنهایین شماها و مادراتون.......



موضوع :
تاريخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 482 مرتبه

دخترم، نازگلم....

شاید احساساتی بودن، تا به این حد که مادرت هست، یه موهبت باشه، شایدم یه درد....

اما هرچه هست، تحملش از ظرفیت خیلیا کمتره، درکشم سخت تره.

نمیدونم...... گاهی آرزو می کنم تو هرگز به اندازه مادرت احساساتی نباشی، چون یقینا" خیلی اذیت میشی، خیلی زیاد.....

و تحمل آزار تو برای مادرت خیلی سخت تر از هرچیزی تو دنیاست....

وقتی مادرت از دیدن یه منظره رویایی به غلیان میاد، هیچ کس حتی پدرت نمیتونه عمق احساساتشو درک کنه.....

وقتی از دیدن یه صحنه تاثر برانگیز اشکهای غلطانش جوی آبی روی صورتش بوجود میارن، بازم هیچکی نمیتونه بفهمه توی دل مادرت چی میگذره....

امروز با دیدن فیلم "فرزند خوانده" با بازی جیم کری و یه پسر کوچولوی فوق العاده شیرین، بازم اشکم دراومد....

قطعا" بی احساس بودن جالب نیست، اما اینقدر احساساتی بودن هم راحت نیست....

پس آرزو می کنم دخترکم که هرگز احساساتت هر چقدر قوی و زیبا، تورو آزار ندن و بیشتر از اشک لبخند رو توی چهره زیبات ببینم.....



موضوع :
تاريخ : 3 ارديبهشت 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 2121 مرتبه

واااااای من دیشب (به سیستم تاریخ گذاری این سایت اعتباری نیست. شنبه ٢/١/٩١) خیلی خوشحال بودم. میدونین چلا؟ چون مامانی بالاخره رفت و یه گهواره صورتی خیلی خوشجل برام خرید. هوراااااااااا.

انقده هیجان داشتم........ همش میکوبیدم به شیکم مامانی که یالا بازش کن، زودباش بازش کن.....

مامانی هم تا اومد خونه با کمک عمه دست بکار شد و گهواره مو سر هم کردن......

دیگه رسما" یه وسیله گنده دارم که بگم نیگا! اینم جهاز من!

وقتی سر همش کردن، مامی میخواست ببره توی اتاق تا ببینه که همسطح تخت خودشون هست یا نه؟

اما دید ای دل غافل!!!! گهواره از در تو نمیره! هرچی پانتومیم بازی کرد و کج و کوله اش کرد، نشد که نشد!

این بود که مثل کارتون پت و مت (با اون آهنگ مسخره اش) قرار شد دوباره بازش کنه و توی اتاق سرهمش کنه!

اینم عکس گهواره بنده:

گهواره

اینم عکس باز شده تورش، مامانی از حالا گهواره رو کنار تخت خودشون گذاشته و یه جفت کفشمم به نمایندگی از خودم به یادم گذاشته توش!

باز

 راستی جدیدا" مامانی هر از گاهی برام یه سری آهنگ زمخت ناهنجار میزاره که بهم میگه بیا دخملم آهنگ موتزارت گوش بده! نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای دکان وا کرده که این آهنگا باعث آرامش و افزایش هوش بچه ای که من باشم میشه؟!

آهنگه عینهو پتک تو سرم صدا میده و احساس می کنم دارن تو مغزم جوشکاری می کنن!!

هی میگم مامی جون یه آهنگ "دل ای دل" بزار ما یه کم واسه خودمون "نیناش ناش" کنیم، مگه به خرجش میره!!! به زور میخواد ما رو ماری کوری کنه!!!



موضوع :
تاريخ : شنبه 2 ارديبهشت 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 1817 مرتبه

سلای!

مامان و بابا توی اسم من به شک افتادن.... نمیدونم چلا؟

بعد یه عمری که منو پرنیان صدا می کردن حالا تصمیم گلفتن اسم منو عبض کنن....

گزینه هایی که تو ذهنشونه ایناس:

پرنيان - پرنيكا - پانيسا
آرميتا - آرشيدا - آوين - آوينا - آويسا
مهدانا - مها - مانيسا - ملودي

از بین اینا فعلا" "مَها" به معنی ماه من، زیبا رو، (در زبان سانسکریت یاقوت کبود) و "آوین" به معنی عشق، به رنگ آب، زلال، پاک (کردی) در اولویتن....

هرچی بهشون میگم زود باشین دیگه یه اسم خوشگل برام انتخاب بکنین، هی دست دست می کنن!

نه به اون که قبل از به دنیا اومدنم اسم و رسمی داشتم واسه خوتم! نه به حالا که دارم برای خودم خانومی میشم اما هنوز بی نام و نشانم!

ددی به مامی میگه زیاد سخت نگیر، یه اسمی رو انتخاب کنیم، بالاخره بعدا" که بزرگ شد اگه دوسش نداشت، میتونه خودش عبضش کنه!!!

خلاصه ما در عنفوان 7 ماهگی به سر می بریم و هنوز کماکان "نیوفولدر" می باشیم!!!

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 2 ارديبهشت 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 582 مرتبه

سلام به دخمل گل خودم. خوبی؟

روز پنج شنبه گذشته (31/01/91) بالاخره بعد از مدتها دوستای نینی سایتی با نینی های گلشون موفق به برگزاری قرار شدن و توی پارک معلم جمع شدن.....

با وجود پیش بینی شرایط نامساعد آب و هوایی و توطئه امریکای جنایتکار که ننگ به نیرنگش باد! هوا خیلی عالی بود و به همه خوش گذشت....

البته طبیعیه که گذاشتن قرار با کسایی که بیشترشونو تا حالا ندیدی، اونم با این حجم جمعیت (حدود 16 تا خانوم و 10 تا نینی) کار زیاد ساده ای نبود و همیشه با کم و کاستی هایی روبروئه. ولی به هر حال مهم دور هم بودنه که چند ساعتی رو بچه ها با هم بازی کنن و بزرگترا با هم گپ و گفتگو و البته چنجگ طغاندن!!!

خلاصه جمعه شب هم با ماهان اینا رفتیم پارک معلم و تو برای اولین بار تو زندگیت تاب بازی کردی!!!

البته مامی میخواست تورو سوار وسایل بازی دیگه هم بکنه که با وساطت مادربزرگت به دلیل مسائل امنیتی از خیرشون گذشتم! خیلی جالب بود. وقتی تاب بازی میکردم، تو توی دلم وول میخوردی.... انگار خیلی خوشت اومده بود....

کی بشه فیزیکالی بتونم تورو سوار تاب و سرسره بکنم؟

چند روزیه که سنگین شدی و حسابی روی کمر مامی فشار میاری، طوریکه حتی شبا نمی تونه بخوابه و توی هر پوزیشنی میشینه یا میخوابه کمرش تیر میکشه....



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 10160 مرتبه

سلام جوجو کوچولوی خودم.

تصمیم دارم برای یادگاری عکس سونوگرافی هاتو توی مراحل مختلف جنینیت اینجا بزارم.

اولین سونو (8/8/90) مربوط میشه به چند ساعت یا شاید چند لحظه بعد از تشکیلت پیش دکتر "ا" گرفتم. (تعجب نکن عزیزم که انقد دقیق میگم، آخه ما به اومدن تو ایمان داشتیم. واسه همین من شوق و ذوق داشتم زودتر تورو ببینم.)

اولین سونو

که البته توی این سونو چیز زیادی نمیشه دید. آخه هنوز خیلی خیلی زوده برای دیدنت، طوری که حتی سونوگرافیست ها هم نمی تونن وجودتو تشخیص بدن؛ اما من مطمئن بودم که تو اومدی!



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 2148 مرتبه

سلام. دیروز نشستم و برای تزئین سیسمونیت یه کیک پوشکی درست کردم.

البته زیاد فرصت و امکانات نبود که برات اونجوری که دلم میخواد تزئینش کنم. هنوز جای کار داره و شاید یه تغییراتی توش دادم....

باید یه سری از وسایل ریزه میزه تم بچینم روش. درسته از حالا زوده برای این کارا. اما چون به دنیا اومدن تو احتمالا" با امتحانای پایان ترم من و همینطور اسباب کشی احتمالیمون یکی میشه، باید از حالا تا میتونم برای خودم زمان بخرم................

زمان مهمترین چیزیه که من هیچوقت ندارم!!!

ببین خوشت میاد یا نه؟

کیک پوشکی



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 فروردين 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 506 مرتبه

سلام به جوجوی خوشگل خودم.

امروز بابایی امتحان دکترا داره و از صبح رفته. (امسال سازمان سنجش ولخرجیی کرده و بهشون ناهارم میده!)

صبح که زنگ زدم بابایی، گفت آزمون تخصصیش خیلی خوب بوده، فقط وقت کم آورده وگرنه خیلی از سوالات ریاضیشو میتونست جواب بده....

البته بابایی علیرغم اصرارهای زیاد من برای آزمون هیچی نخونده بود، ولی وجدانا" هر کس دیگه ای هم بجای بابایی بود با این همه مشغله اصلا" فرصت خوندن پیدا نمیکرد........

به هر حال جوجوی نازنینم همونطور که برای مامانی دعا کردی و قبول شد، برای بابایی هم با اون دستای کوچولوت دعا کن شاید اونم قبول بشه.

بابایی مستحق بیش از اینهاست، وقتی بیای دنیا اینو خوب می فهمی......



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1391 | نویسنده : پپو
بازدید : 2143 مرتبه

کم کم دارم سنگین میشم و باید بیشتر به وضعیت خوابم دقت کنم. مثلا" دکترا میگن برای خونرسانی بهتر ترجیحا" باید به پهلوی چپ بخوابین یا زیاد نباید به پشت بخوابین یا تابلوئه که اصلا" نباید دمر بشیم....

بخاطر همین من به جای اینکه شونصد تا بالش پشت و جلو و زیر پاهام بزارم یه بالش مخصوص بارداری برای خودم طراحی کردم و دوختم که بعدها هم میشه ازش به عنوان بالش شیردهی و بعدش به عنوان یه آلونک کوچیک برای نشستن نینی استفاده کرد.

البته چون تجربه اولم بود یه کم ایراد داره اما بالاخره کارمو راه میندازه.

سوسک بشه هر کی بخنده!

اینم عکسشه:

بالش



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من پرنیانم و هنوز سنی ندالم! آخه الانه فقط تو ذهن مامان پپوم هستم و میخوام به زودی بیام و دنیای اونو و بابا احسانو قشنگتر از همیشه بکنم.

من هنوز یه شعر نابم، یه نقاشی هفت رنگ، که هر شب به رویاهای مامانم رنگ و بوی بهشتو می بخشم.

مامانی میگه خیلی نقشه ها واسم داره! ( وااای! خدا به دادم برسه!)
این وبلاگو واسش ساختم تا قبل از اومدنم یه خورده خودشو تخلیه کنه و حرفاشو بنویسه.

راستی مامان و بابا روز تولد بانو زهرا نامزد کردن، شب مبعث عقد کردن و کمتر از دو هفته و نیم بعد در نیمه شعبان 88 رویای زندگی رو شروع کردن.

حالا این شما و اینم ماجراهای من و مامان و بابا!

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 14 نفر
بازديدهاي ديروز : 63 نفر
بازدید هفته قبل : 182 نفر
كل بازديدها : 85849 نفر
امکانات جانبی