دخترم پرنیکا

دل نگاره های مادرت برای تو

شرح ما وقع...

سلام به دختر گلم. به نازگلم که هنوز "نیوفولدر"ه طفلکی! نیمه شعبانت مبارک گلکم. امروز پنج شنبه است و تولد حضرت مهدی. خیلی دلم میخواست امروز به دنیا میومدی، آخه عروسی مامان و بابا هم توی همچین روز قشنگی بود.... یادش به خیر.... همه جا رو ریسه کشیده بودن و همه جا شربت و شیرینی پخش میکردن.... چه روز گرمی بود.... نیمه شعبان و نیمه مرداد! اما دکتر گفته هنوز زوده برای اومدنت و البته امروزم کلی جراحی داره. اما دقیقا" یک هفته دیگه به امید خدا تو رو توی آغوشم دارم و میتونم حسابی صورت ماهتو نگاه کنم. و اما از اتفاقات این هفته برات بگم.... من از روز شنبه ١٠ تیر دیگه رسما" سرکار نمیرم. همون روز شنبه به کمک بابایی پرده اتاقتو زدیم. بعدش بابایی مشغو...
15 تير 1391

اولین روز مادر

سلام فرزندم.... امروز روز مادره. یادته پارسال تو روز مادرو بهم تبریک گفتی و ازم بخاطر اذیتتات معذرت خواهی کردی؟ حالا امسال روز مادر، من میخوام به عنوان یه مادر ازت غذرخواهی کنم.... عزیزم ببخش که توی این هوای خاک آلود که قدرت دید افقی به زیر 1000 متر رسیده، مجبورم هر روز تورو بیارم بیرون از خونه و از این در واقع خاک و خل هواآلود! تنفس کنم که مستقیما" توی خونم بره و از اونجا هم خدای نکرده به ششهای کوچولو و ظریف تو راه پیدا کنه.... (می ترسم به دنیا بیای به جای شش، خاکشش داشته باشی!) ببخش که کار سخت و طولانی مامی بهت اجازه استراحت کافی رو نمیده و کمردرد وحشتناکی که با سنگین شدنت مامی رو عذاب میده مجبورش می کنه، کمرشو در طول روز با کمربند...
5 خرداد 1391

احساسات

دخترم، نازگلم.... شاید احساساتی بودن، تا به این حد که مادرت هست، یه موهبت باشه، شایدم یه درد.... اما هرچه هست، تحملش از ظرفیت خیلیا کمتره، درکشم سخت تره. نمیدونم...... گاهی آرزو می کنم تو هرگز به اندازه مادرت احساساتی نباشی، چون یقینا" خیلی اذیت میشی، خیلی زیاد..... و تحمل آزار تو برای مادرت خیلی سخت تر از هرچیزی تو دنیاست.... وقتی مادرت از دیدن یه منظره رویایی به غلیان میاد، هیچ کس حتی پدرت نمیتونه عمق احساساتشو درک کنه..... وقتی از دیدن یه صحنه تاثر برانگیز اشکهای غلطانش جوی آبی روی صورتش بوجود میارن، بازم هیچکی نمیتونه بفهمه توی دل مادرت چی میگذره.... امروز با دیدن فیلم "فرزند خوانده" با بازی جیم کری و یه پسر کوچولوی فوق الع...
8 ارديبهشت 1391

گهواره

واااااای من دیشب (به سیستم تاریخ گذاری این سایت اعتباری نیست. شنبه ٢/١/٩١) خیلی خوشحال بودم. میدونین چلا؟ چون مامانی بالاخره رفت و یه گهواره صورتی خیلی خوشجل برام خرید. هوراااااااااا. انقده هیجان داشتم........ همش میکوبیدم به شیکم مامانی که یالا بازش کن، زودباش بازش کن..... مامانی هم تا اومد خونه با کمک عمه دست بکار شد و گهواره مو سر هم کردن...... دیگه رسما" یه وسیله گنده دارم که بگم نیگا! اینم جهاز من! وقتی سر همش کردن، مامی میخواست ببره توی اتاق تا ببینه که همسطح تخت خودشون هست یا نه؟ اما دید ای دل غافل!!!! گهواره از در تو نمیره! هرچی پانتومیم بازی کرد و کج و کوله اش کرد، نشد که نشد! این بود که مثل کارتون پت و مت (با اون آهنگ م...
3 ارديبهشت 1391

نام گذاری

سلای! مامان و بابا توی اسم من به شک افتادن.... نمیدونم چلا؟ بعد یه عمری که منو پرنیان صدا می کردن حالا تصمیم گلفتن اسم منو عبض کنن.... گزینه هایی که تو ذهنشونه ایناس: پرنيان - پرنيكا - پانيسا آرميتا - آرشيدا - آوين - آوينا - آويسا مهدانا - مها - مانيسا - ملودي از بین اینا فعلا" "مَها" به معنی ماه من، زیبا رو، (در زبان سانسکریت یاقوت کبود) و "آوین" به معنی عشق، به رنگ آب، زلال، پاک (کردی) در اولویتن.... هرچی بهشون میگم زود باشین دیگه یه اسم خوشگل برام انتخاب بکنین، هی دست دست می کنن! نه به اون که قبل از به دنیا اومدنم اسم و رسمی داشتم واسه خوتم! نه به حالا که دارم برای خودم خانومی میشم اما هنوز بی نام و نشانم! ددی به ما...
2 ارديبهشت 1391

قرار نینی سایتی و تاب بازی

سلام به دخمل گل خودم. خوبی؟ روز پنج شنبه گذشته (31/01/91) بالاخره بعد از مدتها دوستای نینی سایتی با نینی های گلشون موفق به برگزاری قرار شدن و توی پارک معلم جمع شدن..... با وجود پیش بینی شرایط نامساعد آب و هوایی و توطئه امریکای جنایتکار که ننگ به نیرنگش باد! هوا خیلی عالی بود و به همه خوش گذشت.... البته طبیعیه که گذاشتن قرار با کسایی که بیشترشونو تا حالا ندیدی، اونم با این حجم جمعیت (حدود 16 تا خانوم و 10 تا نینی) کار زیاد ساده ای نبود و همیشه با کم و کاستی هایی روبروئه. ولی به هر حال مهم دور هم بودنه که چند ساعتی رو بچه ها با هم بازی کنن و بزرگترا با هم گپ و گفتگو و البته چنجگ طغاندن!!! خلاصه جمعه شب هم با ماهان اینا رفتیم پارک معلم ...
2 ارديبهشت 1391

سونوگرافی هات

سلام جوجو کوچولوی خودم. تصمیم دارم برای یادگاری عکس سونوگرافی هاتو توی مراحل مختلف جنینیت اینجا بزارم. اولین سونو (8/8/90) مربوط میشه به چند ساعت یا شاید چند لحظه بعد از تشکیلت پیش دکتر "ا" گرفتم. (تعجب نکن عزیزم که انقد دقیق میگم، آخه ما به اومدن تو ایمان داشتیم. واسه همین من شوق و ذوق داشتم زودتر تورو ببینم.) که البته توی این سونو چیز زیادی نمیشه دید. آخه هنوز خیلی خیلی زوده برای دیدنت، طوری که حتی سونوگرافیست ها هم نمی تونن وجودتو تشخیص بدن؛ اما من مطمئن بودم که تو اومدی! سلام جوجو کوچولوی خودم. تصمیم دارم برای یادگاری عکس سونوگرافی هاتو توی مراحل مختلف جنینیت اینجا بزارم. اولین سونو (8/8/90) مربوط میشه به چند ساعت یا شاید ...
27 فروردين 1391

کیک پوشکی

سلام. دیروز نشستم و برای تزئین سیسمونیت یه کیک پوشکی درست کردم. البته زیاد فرصت و امکانات نبود که برات اونجوری که دلم میخواد تزئینش کنم. هنوز جای کار داره و شاید یه تغییراتی توش دادم.... باید یه سری از وسایل ریزه میزه تم بچینم روش. درسته از حالا زوده برای این کارا. اما چون به دنیا اومدن تو احتمالا" با امتحانای پایان ترم من و همینطور اسباب کشی احتمالیمون یکی میشه، باید از حالا تا میتونم برای خودم زمان بخرم................ زمان مهمترین چیزیه که من هیچوقت ندارم!!! ببین خوشت میاد یا نه؟ ...
27 فروردين 1391

آزمون دکترای بابایی

سلام به جوجوی خوشگل خودم. امروز بابایی امتحان دکترا داره و از صبح رفته. (امسال سازمان سنجش ولخرجیی کرده و بهشون ناهارم میده!) صبح که زنگ زدم بابایی، گفت آزمون تخصصیش خیلی خوب بوده، فقط وقت کم آورده وگرنه خیلی از سوالات ریاضیشو میتونست جواب بده.... البته بابایی علیرغم اصرارهای زیاد من برای آزمون هیچی نخونده بود، ولی وجدانا" هر کس دیگه ای هم بجای بابایی بود با این همه مشغله اصلا" فرصت خوندن پیدا نمیکرد........ به هر حال جوجوی نازنینم همونطور که برای مامانی دعا کردی و قبول شد، برای بابایی هم با اون دستای کوچولوت دعا کن شاید اونم قبول بشه. بابایی مستحق بیش از اینهاست، وقتی بیای دنیا اینو خوب می فهمی......
25 فروردين 1391

بالش بارداری

کم کم دارم سنگین میشم و باید بیشتر به وضعیت خوابم دقت کنم. مثلا" دکترا میگن برای خونرسانی بهتر ترجیحا" باید به پهلوی چپ بخوابین یا زیاد نباید به پشت بخوابین یا تابلوئه که اصلا" نباید دمر بشیم.... بخاطر همین من به جای اینکه شونصد تا بالش پشت و جلو و زیر پاهام بزارم یه بالش مخصوص بارداری برای خودم طراحی کردم و دوختم که بعدها هم میشه ازش به عنوان بالش شیردهی و بعدش به عنوان یه آلونک کوچیک برای نشستن نینی استفاده کرد. البته چون تجربه اولم بود یه کم ایراد داره اما بالاخره کارمو راه میندازه. سوسک بشه هر کی بخنده! اینم عکسشه: ...
22 فروردين 1391