دخترم پرنیکا

تحقق آرزوی دیرینه مامی

سلام به تنها دخملم که امیدوارم.... خبری نیست جز انتظار کشنده مادری دلخسته. پرنیان جون شدیدا" دلم میخواد با یکی درددل کنم. یکی که هیچی از درددلام نفهمه. (رده سنی الف!) دلم میخوام رو شونه های ظریف و کوچیک یکی مثل تو اشکامو جاری کنم.... بغض تلخی که گلومو فشار میده، خیلی اذیتم می کنه، حسرت فرصتای از دست رفته و مشکلاتی که تقصیر هیچکی نیست، یکی نیست که حداقل متهمش کنیم و با احساس مظلوم انگاری یه کم خودمونو سبک کنیم! به هر حال زندگی منتظر من و تو نمیشینه عزیزکم، و اگه امروز به حسرت دیروز بشینیم، یقینا" فردا رو با حسرت امروز از دست خواهیم داد! ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ بگذربم. دیروز نتیجه کنکور ار...
9 فروردين 1391

آریو برزن

سلام پرنیان خوشگلم. خوبی مامانی؟ حتما" تو این شبای مقدس تو هم تو آسمون پرستاره برای مامان و بابات دعا می کنی. یه خبر خوب دارم برات. تو دیروز سه شنبه 25 مرداد 90 ساعت حدود 12 ظهر صاحب دومین پسرعموت به نام "آریو برزن" شدی! مبارکه! امیدوارم بتونین دوستای خوبی برای هم باشین. هنوز عکس و تصویری ازش نداریم. آخه تهران زندگی می کنن و ما هنوز نتونستیم بریم دیدنشون. ایشاا... که آریو جون سالم و شاد باشه و تو زندگیش همراه پدر و ماد خوبش خوشبخت باشه.
9 فروردين 1391

خونه مادربزرگه...

پرنیان عزیزم. دیروز بالاخزه خونه ای که خریده بودیم تخلیه شد و من برای اولین بار داخل خونه رو دیدم. یاد خونه مادربزرگه افتادم. یه خونه سنتی دو طبقه با زیرزمین که البته با وجود اینکه قدیمی بود اما ظرافت های خاصی توش بکار رفته بود. یه حیاط نقلی داشت با چند تا درخت (انجیر، پرتقال، انگور و...) منم که عاشق اصالتم حس نوستالوژیم گل کرده بود حسابی. خیلی حس خوبی داشتم توی اون خونه. اما چون صاحب خونه قبلی بدون اجازه تمام کابینتای دو طبقه رو کنده بود و برده بود، بابایی خیلی عصبانی شد. (آخه قولشونو به کسی داده بود) طوری که وقتی برگشتیم خونه من که پیاده شدم در پارکینگو باز کنم براش، کنار دیوار وایسادم تا رد بشه، از عصبانیت حواسش نبود و خیلی نزدیک به...
9 فروردين 1391

درگذشت نی نی و شلوغی سر باباهی

یادته توی پست " زایمان زودرس " برات راجع به خاله رعنا و نی نیش گفته بودم، پریروز باباهی برگشت و گفت که دختر کوچولوی خاله رعنا اینا از دنیا رفته! خیلی غصه ام شد، خیلی زیاد. آخه خاله رعنا این دومین تجربه بارداری ناموفقش بود، با این تفاوت که این دفعه حس مادر بودن براش خیلی ملموس تر بود و از دست دادنش سخت تر. وقتی بهش زنگ زدم که دلداریش بدم، بغض گلوشو گرفته بود و نتونست خودشو کنترل کنه و گریه اش گرفت. خیلی دلم سوخت.... ایشاا... به حق این شبای عزیز و مبارک، خدا به همه مامانای چشم انتظار هدیه بده و به همشون نی نی های سالم و صالح و باهوش و خوشگلی بده و آرزوشونو برآورده کنه و به زودی زود دل خاله رعنای مهربونو هم شاد کنه. آمین. این ماجرای...
9 فروردين 1391

ارتقاه باباهی

پرنیان عزیزم. دیروز که اولین روز ماه مبارک بود، بالاخره باباهی سمتی رو که ماهها صحبتش بود رو گرفت و جلسه معارفه اش برگزار شد.(این تقارنو به فال نیک میگیرم و براش آرزوی موفقیت می کنم.)اما از همون جلسه تملق گویان وزیرآب زنان شروع کردن پيش مديرعامل و حراست بدگوييشو كردن كه هنوز هيچي نشده اعصاب باباتو حسابی خورد کردن. (فکر کنم باید یه خرمهره بزرگ ببندم به گردنش!) پرنیان جونم این سیستم مزخرف اداری ایرانی همینجوریه. حالا بعدنا که بزرگ شدی خودت بیشتر باهاش آشنا میشی و شاید مثل خیلی از ماهاازشم ضربه بخوری. هميشه هستن كسايي كه به جاي كار مفيد، تو ادارات كارشون شده تملق و زيرآب زني و چاپلوسي و نشست های زیرزمینی و توطئه چینی.... من نميدونم ما اير...
9 فروردين 1391

گربه ناز خپلو...

پرنیان جونم عزیز دلم باید یه چیزی رو بهت بگم. بعد از اقدام ناموفق ماه گذشته از دكترم خواستم يه سري آزمايشات چك آپ كلي برام بنويسه. بعد از اينكه جواب آزمايش اومد، دكتر گفت يه عفونت فعال توكسوپلاسمایی داري كه از گربه يا گوشت نيمه خام یا سبزیجات آلوده به انسان منتقل ميشه و بايد تا سه ماه باردار نشي وگرنه بچت يا كور ميشه، يا ناقص الخلقه يا سقط ميشه.... از طرفي خيلي ناراحت شدم از طرفي خوشحال. چون توي آزمايشاتي كه قبل از اقدام گفتم برام بنويسن، اين آزمايشو ننوشته بودن و من از اين موضوع خبر نداشتم و اگه باردار ميشدم.... از طرفي از حكمت خدا ممنونم كه ماه گذشته نشد كه باردار بشم. سه ماه مدت خيلي زياديه. هرچي با دكترم چونه! زدم كه دارويي چيزي بد...
9 فروردين 1391